تبليغاتX
دختری تنها

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم



جمعه سیزدهم دی 1387 |
وقتی کسی رو دوس داری حاضری جون فداش کنی


حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی


به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی


رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی


وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه


فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه


قید تموم دنیا رو به خاطر اون می زنی


خیلی چیزا رو می شکونی تا دل اونو نشکنی


حاضری بگذری از دوستای امروز و قدیم


اما صداشو بشنوی شب از میون دو تا سیم


حاضری قلب تو باشه پیش چشای اون گرو


فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت بگه برو


حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی


حسابتو؛ حسابی از مردم شهر جدا کنی


حاضری حرف قانونو ساده بذاری زیر پات


به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات


وقتی بشینه به دلت از همه دنیا می گذری


تولد دوبارته اسمشو وقتی می بری


حاضری جونتو بدی یه خار توی دساش نره


حتی یه ذره گرد و خاک تو معبد چشاش نره


حاضری مسخره ت کنن تمام ادمای شهر


اما نبینی اون باهات کرده واسه یه لحظه قهر


حاضری که به خاطر خواستن اون دیوونه شی


رو دست مجنون بزنی با غصه ها همخونه شی


حاضری مردم همشون تو رو با دست نشون بدن


دیوونه های دوره گرد واسه تو دست تکون بدن


حاضری اعتبار تو به خاطرش خراب کنن


کار تو به کسی بدن جات اونو انتخاب کنن


حاضری که بگذری از شهرت و اسم و آبروت


مهم نباشه که کسی نخواد بشینه رو به روت


وقتی کسی تو قلبته یه چیز قیمتی داره


دیگه به چشمت نمی یاد اگر که ثروتی داره


حاضری بشنوی حتی اگه سرزنشه


به خاطر اون کسی که خیلی برات باارزشه


حاضری هر روز سر اون با ادما دعوا کنی


غرور تو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی


حاضری که به خاطرش پاشی بری میدون جنگ


عاشق بشی اما بازم بگیری دستت یه تفنگ


حاضری هر چی گل داریم دونه به دونه بشمری


بسوزی از تب نگاش اسمشو وقتی می یاری


حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی


پشت سرت هر چی می گن چیزی نگی گوش بکنی


حاضری هر چی که داری بیان و از تو بگیرن


پرنده های شهرتون دونه به دونه بمیرن


حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس


وقتی کسی رو دوس داری معنی نمی ده دیگه ترس


وقتی کسی رو دوس داری صاحب کلی ثروتی


نذار از دستت بره این گنج خیلی قیمتی...

نوشته شده توسط mohammad



دوشنبه دوم دی 1387 |

 

 

گريه کردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه اگه دستم و بگيري از غرورت

 

 کم نميشه ساکت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري، پيش حرفاي دل

 

من حرف عشق و کم مياري لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل

 

من کاش چشات يه جاده ميزد از دل تو تا دل من

 

اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک

 

 بودم مثل باران

 



یکشنبه پنجم فروردین 1386 |

 

 سال نو مبارك



سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 |

اي خدا اين وصل را هجران مكن سر خوشان عشق را نالان نكن باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد اين مستان اين بستان مكن

 


هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش ! چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش

 

 



سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 |

                                                                                                

وقتی آسمون تقاص ُغصشو از ما میگیره .

 حتی احساس من و تو ، تو سکوت شب میمیره .

 وقتی حتی یه ستاره توی آسمون نداری .

تو بگو با چه امیدی ، پا رو دلتنگی بزاری .

من و تو مثل ستاره ، زیر یک سقف اما دوریم  .

  برای بهم رسیدن ، چشم به راه یه عبوریم .

تو گرفتار سکوتی ، من اسیر بی کسی هام .

مثل قطره های موجیم وقتی آروم میشه دریا

حس ماه حتی ستاره ، رنگ چشماتو نداره .

 سهممون از عشق و احساس ،گل زرد انتظار

 



پنجشنبه سوم اسفند 1385 |

 

چشمهايم را كسي به زور مي بندد ... چشمهايم را اگرببنديد پلكهايم بي وقفه تلاش خواهند كرد ... هيچ كس كورتر از آنكه نگاه نمي كند نيست ... پروانه بايد در باد رها باشد ... قفس جاي پرزدن ندارد اين را همه مي دانند ... تعجب من بارها از اين است كه ميان اعداد گيج شده اند بعضيها ... ! دلم پروانه اي در مشت ايشان است ..من به نقطه تحمل رسيدم و اينك پرواز كردن كم كم از ياد من خواهد رفت ... زيرا انديشه هايم ،‌انگيزه هايم و اميدهايم دفن مي شوند در اين قفس ... خدايا پرواز را در حافظه ام حفظ كن تا روزي كه درهاي قفس را باز كنم و مشت گره كرده ايشان مرا به فضا پرتاب کند ...

                                   


 دوست داشتن را ديگر دوست ندارم با خودم ميجنگم که بگويم دوستت دارم تنازع براي هستي ؛ تنازع براي عشق ؛ تنازع براي تو با ديواري که بين من و توست در ستيزم که به گوش تو برسانم دوستت دارم ديوار بلندتر از قد فرياد من است همچنان تقلا ميکنم براي يک عشق بي پاسخ .تو پاسخ عشقم باش و در اعماق سکوتم طنين خوش صداي دوستت دارم را گوش کن . به احساسات نيمه جانم جاني دوباره ده .بي مهابا دوستت دارم را فرياد بزن ...در هوا داد بزن ...تا همه دريابند که محبت باقي ست...

                                                      



پنجشنبه سوم اسفند 1385 |

 

هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه...

واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه داري و اشک ميريزي برات

اشک ميريزه...

براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه...

عاشقه کسي باش که دوستت داره

 

                                                                 

 

 

 

خلوتم
تنهايي
ام
گريه
هايم را مخواه
اين
سكوت و رخوتم را
غصه
هايم را مخواه
قصه
هايم مال تو
دست
هايم مال تو
هرچه
از شادي و شور و اشتياقم چشم داري مال تو
هق
هق بي انتهاي جمعه را اما مخواه

 



دوشنبه یازدهم دی 1385 |

 ای گل بهار من 

 
آن زمان که غم زندگی من را از متلاشی میکند به تو می اندیشم


.به عظمت دریاها قسم


به آبی آسمانها قسم که دوستت دارم.


ای زندگی من


گل من بگذار در آسمان عشق تو برواز کنم


بگذار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم


زندگی زیباست اما با تو در کنار تو به فکر تو


زندگی من امکان بذیر است


نگذار عشقم این چنین خاموش شود که حتی یادگاری از آن باقی نماند.


میدانم که خسته ای از تمام دردهایی که ذره ذره روحت را آب کرد


ولی این را بدان که من همیشه در همه حال در کنارت با یادت و عاشقت هستم.


برای توعشق بر باد رفته



شنبه دوم دی 1385 |

اگه تورو دوستت دارم خيلي زياد ، منو ببخش

اگه تويي اون كه فقط دلم ميخواد ، منو ببخش

منو ببخش ، اگه شبا ستاره هارو ميشمارم

منو ببخش ، اگه بهت خيلي ميگم دوستت دارم

منو ببخش، اگه برات سبد سبد گل ميچينم

منو ببخش ، اگه شبا فقط تورو خواب ميبينم

منو ببخش ، اگه واسه چشاي تو خيلي كمم

تو يه فرشته اي و من اگه فقط يه آدمم

 منو ببخش ،اگه برات ميميرمو زنده ميشم

اگه باديوونگيام پيش تو شرمنده ميشم

منو ببخش ، اگه همش ميسپارمت دست خدا

اگه پيش غريبه ها به جاي تو ميگم ، شما

منو ببخش ، من نمي خوام تورو به ماه نشون بدم

نشونيتو نه به شب و نه دست آسمون بدم

منو ببخش ، اگه ميخوام تورو فقط واسه خودم

ببخش اگه كمم ولي زيادي عاشقت شدم

اگه ترو دوستت دارم خيلي زياد ، منوببخش

اگه تويي اون كه فقط دلم ميخواد  ،منو ببخش



سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 |

سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است که این شگفت ترین نوع

خویشتن داری است تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما شبم قرین شکنجه ، دچار

بیداری است رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز به جز من و تو و

عشق من و تو ، تکراری است مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی کمال

عشق ، جنون است ودیگرآزاری است مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست

ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است بهشت من ! به نسیم تبسمی

دریاب جهان- جهنم ما را- ، که غرق بیزاری است



یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 |

تو سوز آه من ای مرغ شب چه می دانی ؟

ندیده ای شب من، تاب و تب چه میدانی ؟

به من گذار که لب بر لبش نهم، ای جام

تو قدر بوسه آن نوش لب چه می دانی ؟

 

چو شمع و گل ،شب و روزت به خنده می گذرد

تو گریه سحر و آه شب چه می دانی ؟

بلای هجر، زهر درد جانگدازتر است

ندیده داغ جدائی ، تعب چه می دانی ؟

 

رهی ، به محفل عشرت به نغمه لب مگشای

تو دل شکسته ، نوای طرب چه می دانی ؟



پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 |

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگواین دل دوری عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعا ها بردن

همه ی ارزوهام بارفتن تو مردن

حالا من یه ارزو دارم تو سینه

تا دوباره چشم من تو را ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم

اخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم

توی هفت اسمون تو تک ستاره ی منی

به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم



چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 |

 

 

ای کاش سه کلمه غرور ، عشق و دروغ وجود نداشت . چون ...

 

 

آنوقت ، آدمها مجبور نمیشدند به خاطر غرور در مورد عشقشان دروغ بگویند !



سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 |
خدایا ! دلتنگم ...

خدایا خسته ام از این روزهای خاکستری غم ! نگاهی کن تن خسته من را . فریادرسم باش ای بزرگ مهربان من ...

خدایا بی تابم ! بی تاب سرنوشتم گویی روزهای تیره ای در پیش رو دارم .

کمکم کن بزرگ پروردگار من این لحظه های دلتنگی را از من بگیر و بجایش نور امید را در دلم بتابان !



شنبه چهارم آذر 1385 |

می پرسد از من کیستی ؟

می  گویمش اما نمی داند که این چهره گم گشته در ایینه خود را نمی داند

می خواهد از من فاش سازم خویش را

باور نمی دارد ایینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند

می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد

کاری به جز شب کردن امروز یا فردا نمی داند

می گویمش انقدر تنهایم که بی تردید

می دانم حال مرا جز شاعری مانند من/ تنها/نمی داند

می گویمش چیزی از این ویران نخواهی یافت

کاین در غبار خویشتن

چیزی از این دنیا نمی داند



یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 |

ای کاش همه ما میدونستیم وقتی یه نفر تو چشمامون نگاه می کنه و به ما میگه:

دوستت دارم

داره به ما راستش رو میگه یا نه

ای کاش همه آدم ها مثل پینوکیو وقتی دروغ می گفتن بینیشون دراز می شد

ای کاش آدم ها اینقدر راحت به هم دروغ نمی گفتن

ای کاش همه می تونستیم تو چشم طرف مقابل حقیقت رو بخونیم

...

...

...

ای کاش عشق های توی دنیای واقعی هم مثل تو فیلم ها راحت به دست می اومد

ای کاش عاشق و معشوق زود به هم میرسیدن و تا آخر عمر زندگی خوبی رو

کنار هم  ادامه میدادن......

اما تو دنیای ما بین من و تو یه دنیا فاصله هست فاصله ای که هر چه قدر میدوییم. کم نمیشه.

 

 

 



یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 |

در برق آن نگاهت هر شب رهايم اي دوست شاعر شدم که روزي وصفت کنم اي دوست

 چشمان پر فروغت ميعادگاه عشق است من آسمان چشمانت را مي ستانم اي دوست

 

                                                     

در آينه ي پر فروغ نگاهت در اعماق سکوتت تنها محبت رامي بينم مهر تو در ذره ذره وجودم رخنه

 کرده سکوت زندگي ام را شکسته و حقيقت را به من نشان داده و حالا به پاکترين و مقدس ترين

دوستي هاي دنيا قسم مي خورم دوستت دارم، دوست ندارم بگويم دوستت دارم دوست دارم

احساس کني که دوستت دارم

                                                      

               عشق مثل ساعت شنیه که قلب رو پر میکنه عقل رو خالی 

                                         

خنده آدم ها همیشه از دلخوشی نیست . گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست . گاهی دل

اینقدر تنگ میشه که گریه هم کم مییاره . یک حرف ساده هم گاهی چقدر غم مییار

 



یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 |

ناله کردم : خدا . . . ای خدا

             بر شقایق خشکیده من نظری بیفکن

ناله کردم : آسمان . . . ای آسمان

             بر شقایق خشکیده من ببار

ناله کردم : آفتاب . . . ای آفتاب

             بر شقایق خشکیده من بتاب

ناله کردم : خاک . . . ای خاک

             بر ریشه های خشکیده شقایق من قوتی بخش

ناله کردم : خواب . . . ای خواب

             مرا ببر به درون تا نبینم شقایق خشکیده را

ناله کردم ، ناله کردم ، ناله

             فرو رفتم در خوابی تلخ

             دیدم آسمان باریده ، آفتاب تابیده ، . . . و شقایق خوشحال

            اما دستی دیگر ، دستی غیر از دست من آن را چیده

            ولی شقایق همچنان می خند د

          

            بیدار شدم ،

            شقایق را چیده بودند . . .

 



جمعه هفتم مهر 1385 |

 اگه یه روز صبح از خواب پاشودی  دیدی تو یه اتاق تاریک وقرمز هستی وتند تند داری تکون میخوری یه وقت نترسی ها .....  تو توی قلب منی

                                                                       

روزی که به دنیا اومدی داشت بارون می اومد  ولی هوا ابری نبود . میدونی چرا ؟ اون  روز فرشته ها داشتن از اون  بالا گریه میکردن . چون یکی ازاونا  کم شده بود .

                                                    

وقتی دلم برات تنگ می شه میرم پشت ابرها زار زار گریه می کنم پس یادت باشه هر وقت بارون دیدی بدون که دل من برات تنگ شده .

                                                   



جمعه سی و یکم شهریور 1385 |

 

مثل من هرگز کسی عاشق نبوده

سوختن از عشق را لایق نبوده
از توام بر آتش و خاموشم از تو
تا نگوئی بر وفا صادق نبوده

هر چه میسوزم تو میگوئی کم است
قصه ام ورده تمامه عالم است
پس چرا آزردنم را دوست داری
حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟

هر چه را میخواستی از من بدست آورده ای

مرگه ( غرورم ) بس نبود که قصد ( جانم ) کرده ای
منکه دنیا را به پایت ریختم
زندیگیها را به پایت ریختم
من که با خوب و بده تو ساختم
آبرویم را به خاک انداختم
دیگر چه خواهی ؟
میشکستم بغض و خندیدم تورا ...

من که همچون بت پرستیدم ترا ....
هرکجا رفتم فقط دیدم تورا ....
با تمام گریه ها از دست تو ...

 

پس چرا آزردنم را دوست داری
حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟

 

 



شنبه بیست و چهارم تیر 1385 |

بسم الله الرحمن الرحیم

از خدا خواستم که عادت های زشتم را ترکم بدهد

خداوند فرمود: خودت باید انها را رها کنی !!!!

او خواستم لااقل به من صبر عطا کند فرمود: صبر

 حاصل سختی ورنج است عطا کردنی نیست اموختنی

 است.

گفتم مرا خوشبخت کن فرمود : ( نعمت) از من

 خوشبخت شدن از تو.

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم

فرمود : برای این کار من به تو{ زندگی} داده ام ...

 

 

 

 



شنبه بیست و چهارم تیر 1385 |

 

            "بر پيراهنت دست مي كشم "

نبض تو مي زند،

                   پس كجايي كه نمي بينمت !

يادم مي آيد من شعر مي سرودم 

                                          كه تو رفتي.

          "و همين بهانه ات بود."

روزي خواهي آمد.

                      بي بهانه شعر مرا خواهي خواند.

"بر پيراهنم دست خواهي كشيد."

نبض من خواهد زد،

                        اما مرا نخواهي ديد!

شنبه بیست و چهارم تیر 1385 |

 

خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت

 از فكر اينكه قد نكشيدم دلم گرفت.

از فكر اينكه بال وپري داشتم ولي

بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت.

از فكر اينكه با تمام پس انداز عمر خود

حتي ستاره اي نخريدم دلم گرفت



چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 |

 بعضی وقتها دلم میخواد قصه زندگی من توی همون لحظه ای که هستم

تموم بشه

 اونجايي كه بعد از يكي بود يكي نبود زيرگنبدكبود .......

 آخه ميدونيد يك لحظه هايي تو زندگيم اونقدر به نظرم  زيبا و دست نيافتني

 هستند كه براي پايان داستان ايده ال بنظر ميرسند. و برعکس لحظه هایی

 هستند که اونقدر برام تلخن که میخوام هرچه زودتر تموم بشن و گذرزمان با سرعت تمام منو از اون لحظه جدا کنه. 

 دلم ميخواد قصه من يه جوري تموم بشه كه هر كس ادامه اش رو خودش  هرجوري خواست تو ذهنش دنبال كنه. تا من ديگه نگران نباشم فكر  نكنم............

 ميخوام رها بشم تموم بشم .  هم خودم هم قصه ام

 مثل همه قصه هاي ديگه كه با جمله معروف  قصه ما بسر رسيد كلاغه به خونه اش نرسيد به آخر ميرسه و كودكي با پايان گرفتن اين قصه آهسته

 چشاي خواب آلوده و خمارش رو روي هم ميزاره. دلم ميخواد من هم مثل قهرمان قصه ها همون جا تموم بشم. صبح كه كوچولو از خواب بيدار شد  ديگه فكر قهرمان قصه ديشبي نباشه.

 نميدونم شايد هم تو ذهن بعضي ها ادامه پيدا كنم تا كم كم فراموش بشم

 ولي متاسفانه داستان زندگي هر كس بعد از تكرار و تكرار  و تکراااااااااار در

 غير منتظره ترين لحظه به پايان مي رسه.

 اينطور كه معلومه قصه زندگي من هم اينجوريه و لحظه اي به پايان خواهد

 رسید كه انتظارش رو ندارم

  ولي خدا روچه ديدين شايدم طوری تموم شد كه ميخوام

  

نه؟؟؟؟

 



چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 |

به هنگام وداع دستي تکان ميدادي ولي افسوس مي رفتي .....
                       براي گريه هايم مرحمي بودي ولي افسوس مي رفتي ....
براي بودنت من لحظه هارا به عقب بردم وتو در چشمهاي گريه آلودم نگاه کردي ولي افسوس مي رفتي .....
نمي دانم چرا گفتي: ميان من وتو فرسنگها فاصله است کاش ميشد تا برايم بار ديگر قصه ميگفتي واي افسوس بايد مي رفتي .....

چه آسان کوله بارسفرت را بستي آيا ميداني چه عاشقانه پشت سرت گريستم وهق هق شبانه ام قلب ستاره هاي قريب را لرزاند

آيا ميداني؟


اگر ميداني برگرد واين تنهاترين تنها را تنها مگذار

                                                   

                                                                 برگرد ....

                                                                              برگرد ....

                         برگرد ....

 

تقدیم به عشقم...



دوشنبه دوازدهم تیر 1385 |

118

تقدیم به مهربانم

 M

 

تو رفتي و مرا در اين شب هاي غربت تنها گذاشتي
با دلي كه از عشق تو سرشار است
در كوچه باغ هاي بيقراري ام به دنبالت ميگردم
اما مي دانم كه ديگر رفته اي بر نمي گردي
و ميدانم كه
تو رفتي و من ماندم بدون تو

 

 



یکشنبه چهارم تیر 1385 |

 

هرگز به کسی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری

 

       هرگز به کسی محبت نکن وقتی قصد شکستن دلش رو داری

 

            هرگز قلبی رو قفل نکن وقتی که کلیدش رو نداری

 

                                        ودر آخر

 

                        هرگز عاشق نشو وقتی معنای عشق رو نمی فهمی



یکشنبه چهارم تیر 1385 |

روزي که 


 تو را دست در دست خود مي ديدم


                             از شادي ام گريستم... .

 
اما روزي که


تو را دست در دست ديگري مي ديدم


                               از شادي تو گريستم... .

یکشنبه چهارم تیر 1385 |


وقتی به دنیا آمدم
صدایی در گوشم طنین انداخت و گفت :
تا آخرین لحظه ی عمرت با تو خواهم ماند!!!
گفتم تو کیستی ؟!؟!؟!
گفت : غــــــــــــــم !!!
خیال کردم که غم عروسکی است که میتوان با آن بازی کرد !!!
و حال که فکر می کنم میبینم که خود عروسکی هستم !!!



یکشنبه چهارم تیر 1385 |